حوادث، وقایع، هجرت

دمشق بعد از حادثه عاشورا

امام سید الساجدین علی بن الحسین علیهماالسلام در طول یک سال که چندی محبوسانه و بعد به آزادی «ولی تحت نظر» در دمشق گذرانید بیش از چند بار با یزید بن معاویه روبرو نشد نخستین دیدارشان در همان روز صورت گرفت که به دمشق رسیدند.
به همین ترتیب که در کتاب معصوم پنجم یاد کردهایم تکرار
[صفحه ۵۰]
میکنیم که یزید مردی سیاستمدار نبود.
وی به خاطر جاه و نفوذ سلطنت را قبول نکرد. و در راه جاه و نفوذ فرمان قتل ابوعبدالله الحسین را امضا نگذاشت.
یزید جوانی بود که زندگی را به خاطر شراب و زن و شکار و قمار دوست و با تمام قوای خود میکوشید هر مانعی که میان او و زندگی مطلوب او حائل شود از میان بردارد، گفته شد که حسین بن علی بر ضد این بساط قیام کرده و او هم به عبیدالله بن زیاد دستور داد ضد زندگانی مرا در هم بشکن و بعد به کار خود پرداخت.
تا آن هنگام که «محفر بن ثعلبه» به حضورش بار نیافته بود وی خبری از ماجرای کربلا نداشت.
محفر بن ثعلبه از عراق رسید و با شتاب و شور شدیدی بار خواست
حجاب در بار محفر را به حضور یزید بار دادند.
این مرد برای این که خلیفه را از خود رضا سازد و رقص دلپذیری نشان بدهد گفت:
هذا محفر بن ثعلبه اتی امیرالمومنین با الفجره اللئام
یزید از این کنایه چیزی سر در نیاورد:
– تو کی هستی؟ گفتی محفر بن ثعلبه. تو محفر هستی؟
محفر با تعظیم و تملق گفت:
– بله یا امیرالمومنین.
– چی چی آوردی؟ فجره؟ لئام؟
محفر بن ثعلبه توضیح داد که من خاندان ابوعبدالله الحسین را به اسارت آوردهام.
یزید با منتهای تلخی گفت: ما ولدت ام محفره افجر والام
با این مرد فرومایه که به خاندان مطهر رسالت نسبت فجور و لئامت داده بود خشونت کرد و گفت:
[صفحه ۵۱]
– مادر تو محفره آنچه زائید فاجرتر و لئیمتر است.
و بعد فرمان داد:
– این پست را از پیش من برانید.
بدنبال این حادثه یکی از رجال شام که نمیدانست تحقیر اهل بیت برای یزید خوش آیند نیست شیرین زبانی کرد و گفت:
– چشمان خلیفه روشن باد.
یزید نگاهش کرد و گفت:
– برای چی چی؟
برای این که سر حسین بن علی را به حضورش میآورند.
یزید اخمهایش را به هم کشید و گفت:
– و اما چشمان تو روشن مباد.
معهذا از این حادثه راضی بود. زیرا چنان که گفتیم سد مهیب و استوار و عظیمی که میان او و شهواتش کشیده شده بود با قتل حسین بن علی درهم شکست.
بزرگترین رقیبش از میان برداشته شده بود.
یزید میخواست حسین بن علی علیهماالسلام را از میان بردارد. این آرزویش بود ولی نه با این ترتیب که به قول او پسر مرجانه مسئله را حل کرد.
یزید این جور حل کردن را قبول نداشت.
یزید میخواست مثل پدرش معاویه… همان طور که بیسر و صدا حسن بن علی را مسموم کرد کار حسین بن علی را هم بسازد. اما نمیدانست آن قدرت سیاسی، آن حیلهها و شیطنتها و ظاهر سازیها که در معاویه بود در یزید نبود.
سخت درمانده بود. نمیدانست چه بگوید.
نه نسبت به عبیدالله بن زیاد حق اعتراض داشت و نه سزاوار
[صفحه ۵۲]
میدید که سید خاندان هاشم بن عبدمناف را با آن وضع فجیع به قتل رسانند.
در این هنگام زجر بن قیس از در درآمد.
یزید پیش از آن که به زجر مجال سلام و تعظیم بدهد نعره کشید:
یا ویلک ما ورائک و ما عندک.
از زجربن قیس گزارش خواست.
این نخستین بار بود که یزید وقایع یوم الطف را میشنید. زجر بن قیس نخعی هم با یک چاپلوسی لئیمانهای ماجرا را تعریف کرد:
«… ما حسین بن علی را به سلم و صلح دعوت کردهایم و از او خواستهایم به فرمان امیر عبیدالله سر تسلیم فرود بیاورد ولی او امتناع کرد. ما محاصرهشان کردیم. از ترس ما به پستیها و بلندیها و حتی به یکدیگر پناهنده میشدند اما نمیتوانستند از ضربات شمشیر و نیزهی ما جان بدر برند.
سرانجام پیکرهای پارهپارهشان را به خاک فروافکندیم و سر از ابدان آغشته به خونشان جدا ساختیم.
فهاتیک اجسادهم مجرده ویثابهم مرمله و حدودهم هم مغفره تصورهم الشمس و تسفی علیهم الریج
اینک اجساد برهنهشان که آغشته به خون است بر سینهی میدان فرو خفته و گونههایشان بر خاک هلاک آرمیده. آفتاب عراق بر زخمهای التیام ناپذیرشان میتابد و نسیم فرات بر بالینشان دامن میکشد و…
یزید نگذاشت این گزارش به پایان برسد. حرف زجر را برید و گفت:
– نه. نه خوب کاری نکردید. اگر رضای مرا میخواستید میتوانستید بی کشتن حسین خوشنودم سازید. اگر در این پیکار حریف میدان او خودم بودم هرگز چنین کردار را با او روا نمیداشتم.
[صفحه ۵۳]
و بعد سر فرو افکند.
زجر بن قیس نخعی اندکی درنگ کرد. سکوت یزید مجال سخن به او نمیداد. بالاخره احساس کرد که دیگر حق حضور ندارد عقب عقب از در تالار بارگاه بدر رفت.
ساعت دیگر شب رسید و نوبت به شراب رسید.
یزید بنا به عادت هر شبه در خلوتگاه با ندیمان و کنیزگان و ساز و آواز خود به می گساری پرداخت و وقتی مست شد انبساطی در خود یافت.
در این هنگام خود را راضیتر و خشنودتر یافت. به یادش آمد که حسین بن علی به قتل رسیده و خانودهاش اسیروار از عراق به دمشق آمدند. مستی شراب و غرور جوانی وی را بر آن داشت که از نو به بارگاه برود و اسرای عراق را به حضور بپذیرد.
در این هنگام یزید از جنایت و خونخوارگی عبیدالله بن زیاد خود را شاد خاطر میدید.
برگرفته از کتاب معصوم ششم علی بن الحسین سید الساجدین علیه السلام نوشته آقای جواد فاضل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *