امامت و رهبری، حاکمان زمان

معاصرین امام سجاد از خلفای اموی

حضرت سجاد علیهالسلام پس از شهادت پدرش در زمان امامت خود با پنج تن از خلفای جور اموی معاصر بود که به ترتیب عبارتند از: یزید بن معاویه، معاویه بن یزید، مروان بن حکم، عبدالملک بن مروان، ولید بن عبدالملک. و در زمان حکومت آنان حوادثی رخ داد که ذیلا به طور اختصار به کیفیت آنها اشاره میشود:
۱- یزید بن معاویه در ربیع الاول سال ۶۴ هجری به هلاکت رسید و امام چهارم در دوران امامتش سه سال با وی معاصر بود و در این مدت اولین حادثهی مهمی که به وقوع پیوست فاجعهی جانسوز کربلا بود که منجر به شهادت حسین علیهالسلام و عدهای از جوانان بنیهاشم و یاران آن حضرت گردید و اهل بیت عصمت و طهارت نیز به وسیلهی دشمنان اسیر شده و به کوفه و شام اعزام گردیدند که شرح جریان آنها در جای خود مشروحا بیان گردیده است [۱۱۵].
پس از مراجعت اهل بیت عصمت از شام به مدینه که امام سجاد نیز در اثر تالمات روحی و نامساعد بودن شرایط محیط گوشهی عزلت گرفته و وظیفهی خود را که از جانب خداوند بدو واگذار شده بود به نحو دیگری انجام میداد دومین حادثه مهمی که به دستور یزید به وقوع پیوست واقعهی دلخراش حره بود.
[صفحه ۹۴]
با اینکه اعمال زشت و خلاف شرع یزید به گوش همگان رسیده و هر کسی کم و بیش از فسق و فجور او اطلاع یافته بود ولی شهادت حسین علیهالسلام و اسارت خاندان وی بیشتر از هر چیز موجب رسوائی یزید شده و مردم را نسبت به وی بدبین و متنفر گردانید، بدین جهت جمعی از اشراف مدینه من جمله عبدالله بن حنظله (غسیل الملائکه) به شام عزیمت نموده و با چشم خود مشاهده کردند که یزید مشغول شرب خمر و سگ بازی و دیگر محرمات اسلامی است.
چون این گروه به مدینه بازگشتند معایب و بدیهای یزید را به مردم بازگو کردند و او را ناسزا گفتند و صریحا به مردم رسانیدند که ما از نزد کسی میآئیم که او را از دین و آئین بهرهای نیست و روزگار خود را یکسره به شرب خمر میگذراند و روز و شب مست و مخمور گوش به نوای طنبور میسپارد و ساقیان سیمین تن و زنان سیمین ذقن در مجلس او پایکوبان و دست افشان هستند و اگر از این کارها فرصتی یابد به شکار و سگ بازی مشغول میگردد.
عبدالله بن حنظله گفت اگر به غیر از پسران خود یار و یاوری داشتم با یزید به جنگ بر میخاستم و با اینکه او به من اکرام نمود و عطای بزرگی داد ولی من از او این پول را نگرفتم جز اینکه با آن تهیه نیرو کنم و با وی به جنگ و ستیز برخیزم.
مردم مدینه چون این سخن بشنیدند و اعمال نکوهیدهی یزید را دانستند یک باره دل از وی برتافتند و او را از حکومت خلع کرده و عبدالله بن حنظله را بر خود والی نمودند [۱۱۶].
و طرفداران یزید را مانند مروان بن الحکم و عثمان بن محمد بن ابیسفیان (فرماندار مدینه) و دیگران را که از بنیامیه بودند در خانهی مروان
[صفحه ۹۵]
محاصره نمودند.
چون این خبر به گوش یزید رسید مسلم بن عقبه را با دوازده هزار نفر به جانب مدینه روانه نمود و حصین بن نمیر را نیز معاون او قرار داد و به مسلم دستور داد که سه روز اهل مدینه را مهلت بده اگر قبول نکردند با آنها مقاتله کن و در صورتی که پیروز شدی اموال و دواب اهل مدینه را برای لشگریان خود؛ سه روز مباح گردان و سفارش نمود که با حضرت سجاد علیهالسلام کاری نداشته باشد زیرا او از این ماجراها کنار گرفته و در گوشهای مشغول عبادت است بدین جهت در این غائله عدهی زیادی از مردم مخصوصا از زنان بنیهاشم و غیره به خانهی آن جناب پناه برده بودند و امام علیهالسلام نیز تا خاتمهی قتل و غارت مدینه عهده دار خوراک و پوشاک آنان شده بود.
مسلم از شام به جانب مدینه حرکت و چون خبر به اهل مدینه رسید غوغای عظیمی بلند شد و به محاصرهی بنیامیه که در آن شهر بودند پرداختند و گفتند دست از شما برنداریم تا شما را به قتل برسانیم مگر اینکه تعهد کنید که با مردم شام همکاری نکنید و پس از اینکه از آنان تعهد گرفتند آنان را از شهر بیرون کردند و آنها در خارج مدینه به مسلم بن عقبه برخورد نمودند.
مسلم اوضاع مدینه را از آنان جویا شد و آنها پاسخ دادند که چون چنین تعهدی سپردهایم نمیتوانیم با شما همکاری کنیم ولی عبدالملک بن مروان جزو معاهدین نمیباشد هر چه بخواهی از او بپرس. مسلم او را طلبید و اطلاعات لازمه را از او به دست آورد و عبدالملک او را راهنمائی نمود و گفت از طرف حره (نام محلی است در قسمت شرقی) به مدینه حمله کنید که آفتاب از پشت لشگریان شما بتابد و برق شمشیرهای شما چشم آنان را که رو به آفتاب هستند خیره کند.
مسلم پیشنهاد عبدالملک را پذیرفت و به سوی مدینه به راه افتاد و به
[صفحه ۹۶]
عبدالله بن مطیع و عبدالله بن حنظله پیغام فرستاد که شما طریق مسالمت پیشه گیرید تا با هم به مکه رویم و عبدالله بن زبیر را در آنجا قلع و قمع کنیم.
اهل مدینه پیشنهاد مسلم را قبول نکردند و برای دفاع در مقابل سپاهیان او آماده شدند لذا مسلم نیز به آنها حمله کرد و اگر چه در ابتداء سپاهیان شام در مقابل عبدالله بن حنظله و شجاعان مدینه شکست خورده و عقب نشینی کردند ولی با تشویق و ترغیب مسلم مجددا به آنان حمله بردند و پس از کشتن جمعی از بزرگان مدینه مانند عبدالله بن حنظله و سه تن پسرانش و عدهی زیادی از بنیهاشم و از انصار و صحابهی پیغمبر (ص) آن شهر را متصرف شده و کشتار عمومی به راه انداختند و مسلم سه روز همه چیز مردم را به سربازان خود مباح نمود و سپس از آنان برای یزید بیعت گرفت و این حادثه در ۲۸ ذیحجهی سال ۶۳ هجری بود [۱۱۷].
شیخ مفید مینویسد مسرف (مسلم) بن عقبه به مدینه آمد کسی را نزد علی بن الحسین علیهماالسلام فرستاد و آن حضرت پیش او آمد، چون مسرف او را دید نزد خود نشانید و اکرام نمود و گفت یزید به من سفارش کرده است که نسبت به شما نیکی و احسان کنم و شما را نسبت به دیگران امتیاز دهم پس پاداش خوبی به آن حضرت داد و به اطرافیانش گفت که استر مرا برایش زین کنید و به آن جناب گفت به سوی خانوادهتان بازگردید زیرا میبینم که آنها را به وحشت انداخته و شما را هم که پیاده آمدهاید به رنج افکندهام و اگر در دست ما چیزی مطابق شان و مقام تو بود که احسان کنیم البته انجام میدادیم، حضرت فرمود این چه عذرخواهی است که امیر از من میکند و سوار شد مسرف به مجلسیانش گفت این شخص با قرب و منزلتی که با رسول خدا دارد خیری است که شری در او وجود ندارد [۱۱۸].
[صفحه ۹۷]
زمخشری در کتاب ربیع الابرار مینویسد هنگامی که یزید بن معاویه مسلم بن عقبه را برای جنگ اهل مدینه و غارت آنها فرستاد، زینالعابدین علیهالسلام چهارصد نفر از زنان مدینه را با فرزندان و حشم آنها تحت تکفل خود گرفت و با خانوادهی خود در خانهی خویش از آنان سرپرستی نمود و به اطعام و نفقهی آنها همت گماشت تا سپاه مسلم بن عقبه از مدینه خارج شد و یکی از زنها سوگند یاد نمود که راحتی و زندگی گوارائی که در خانهی علی بن الحسین علیهماالسلام در این مدت دیدم در خانهی پدر و مادرم ندیده بودم [۱۱۹].
مسلم پس از بیعت گرفتن از مردم مدینه به قصد سرکوبی عبدالله بن زبیر به سوی مکه به راه افتاد ولی در بین راه اجلش فرا رسید و او را روانهی دوزخ نمود.
محدث قمی مینویسد یزید بن عبدالله بن ربیعه که مترقب موت مسرف بود و از عقب لشگر میآمد سر گور مسرف آمده و قبرش را شکافت چون لحد را گشود دید مار بزرگ و سیاهی دهان گشوده و بر گردن مسرف پیچیده ترسید نزدیک رود صبر کرد تا مار از او دور شد آن وقت مردهی مسرف را درآورده آتش زد و کفنش را پاره کرد و بر درختی آویزان کرد و هر کس از آنجا عبور میکرد بر او سنگ میافکند [۱۲۰].
چون مسلم بن عقبه هلاک گردید حصین بن نمیر که معاون او بود با سربازان شامی به مکه رفت و در کوه ابوقبیس منجنیق هائی برپا نمود و به وسیلهی آنها شهر مکه مخصوصا خانهی خدا را که عبدالله بن زبیر در آنجا پناهنده بود سنگ باران نمود و این سومین فتنه و فاجعهای بود که در زمان حکومت یزید به دستور او به وقوع پیوست و چون در همین اثنا که ربیع الاول سال ۶۴ هجری بود، خبر مرگ یزید فرا رسید لذا حصین بن نمیر با لشگریان خود (بدون دستگیری عبدالله بن زبیر) به شام مراجعت نمود.
[صفحه ۹۸]
۲- پس از مرگ یزید پسرش معاویه بن یزید که جوان ۲۰ ساله بود به حکومت رسید ولی پس از چند روز ضمن بدگوئی از اعمال پدر و جدش خود را از خلافت کنار کشید و مروان بن الحکم به جای وی نشست و از آن تاریخ حکومت از آل ابیسفیان به آل مروان انتقال یافت اگر چه هر دو از بنیامیه بودند.
۳- مروان بن الحکم نیز که با دسیسههای قبلی به مسند حکومت نشسته بود پس از چند ماه به وسیلهی زنش عاتکه که سابقا زن یزید بود به هلاکت رسید و نوبت خلافت به عبدالملک بن مروان رسید و او مدت بیست سال حکومت نمود و نهضت توابین و خروج مختار و کشته شدن قتلهی امام حسین علیهالسلام و همچنین کشته شدن عبدالله بن زبیر در مکه به وسیلهی حجاج بن یوسف که از طرف عبدالملک مامور سرکوبی ابن زبیر بود در زمان حکومت عبدالملک به وقوع پیوست و ما چگونگی قضایای مزبور را در کتاب حسین کیست؟ شرح دادهایم و تکرار آن به نظر زائد میرسد.
۴- از بزرگترین جنایات عبدالملک مسلط کردن حجاج بن یوسف بر مردم حجاز و عراق بود که مرتکب هزاران قتل و خونریزی گردید و در زمان زمامداری او حوادث و قضایائی برای حضرت سجاد علیهالسلام روی داد که از جملهی آنها میتوان موارد زیر را نام برد.
در کتب فریقین از جمله حلیه الاولیاء، مناقب ابن شهرآشوب، کشف الغمه، تذکرهی سبط بن جوزی، روضه الواعظین و غیر اینها نقل شده است که در زمان خلافت عبدالملک بن مروان پسرش هشام بن عبدالملک با جمعی از بزرگان و اطرافیانش سالی به حج رفت و پس از طواف کعبه که خواست حجرالاسود را استلام کند به علت کثرت جمعیت و ازدحام مردم نتوانست خود را نزدیک حجر رساند و کسی هم به او اهمیت نداد، اطرافیانش ناچار در گوشهی
[صفحه ۹۹]
مسجدالحرام کنار زمزم صندلی گذاشتند که او بنشیند تا بلکه موج جمعیت کاهش یابد ولی مردم همچنان در حال طواف و دعاء و همهمه بودند و چنین فرصتی که هشام بتواند با فراغت خود را به حجرالاسود رساند حاصل نمیشد. هشام همچنان غرق تماشای کثرت جمعیت بود که ناگاه صدای تکبیر از مردم بلند شد و چون خوب نگریست حضرت سجاد علیهالسلام را دید که با ازار و رداء (لباس احرام) و با سیمای ملکوتی که علامت سجود در پیشانی مبارکش هویدا بود مشغول طواف است. و مردم نیز مجذوب هیبت و شکوه او گردیده و به هر طرفی که حضرت توجه میفرمود راه را برایش باز میکردند و چون ارادهی استلام حجرالاسود نمود مردم خود را کنار کشیدند تا آن جناب با آرامش سکوت کامل حجر را استلام فرمود. هشام از مشاهدهی این منظره بسیار ناراحت و خشمگین شد ولی چه میتوانست بکند؟
یکی از اهالی شام که از اطرافیان هشام بود از وی پرسید که این شخص کیست که مردم از هیبت و احتشام او این همه حساب میبرند هشام با اینکه حضرت را کاملا میشناخت اما برای اینکه اطرافیانش نسبت به آن بزرگوار متمایل نشوند تجاهل نمود و گفت نمیشناسم!!
آن شنیدستم که در عهد ولیعهدی، هشام
رهسپار کعبه شد با مردم شام و حلب
خواست تا بوسد حجر را گشت مانع ازدحام
شد ز جمعیت برون کاساید از رنج و تعب
دید ناگه صف ز هم بشکست و شد ماهی پدید
کافتاب از پرتو صبح جمالش در عجب
ماه گرد کعبه میگردید و خلقی گرد ماه
سنگ را با بوسهای سیراب کرد از لعل لب
[صفحه ۱۰۰]
چون هشام آن عزت و قدر و جلال و جاه دید
از شرار آتش کین و حسد شد ملتهب
زان میان یک تن از او پرسید این شهزاده کیست
کاین چنین بر دامن مطلوب زد دستِ طلب
کرد در پاسخ تجاهل گفت نشناسم که کیست
زان تجاهلها که بر اعجاز احمد، بولهب
فرزدق، شاعر معروف و زبردست که در آنجا حضور داشت چون تجاهل هشام را در پاسخ آن مرد شامی بدید فورا گفت لکنی اعرفه (اما من میشناسمش) آنگاه چنین گفت:
۱- یا سائلی این حل الجود و الکرم
عندی بیان اذا طلابه قدموا [۱۲۱].
۲- هذا الذی تعرف البطحاء و طاته
و البیت یعرفه و الحل و الحرم
۳- هذا ابن خیر عباد الله کلهم
هذا التقی النقی الطاهر العلم
۴- هذا الذی احمد المختار والده
صلی علیه االهی ما جری القلم
۵- لو یعلم الرکن من جاء یلثمه
لخر یلثم منه ما وطی القدم
۶- هذا علی رسول الله والده
امست بنور هداه تهتدی الامم
۷- هذا الذی عمه الطیار جعفر
و المقتول حمزه لیث حبه قسم
۸- هذا ابن سیده النسوان فاطمه
و ابن الوصی الذی فی سیفه نقم
۹- اذا راته قریش قال قائلها
الی مکارم هذا ینتهی الکرم
۱۰- یکاد یمسکه عرفان راحته
رکن الحطیم اذا ما جاء یستلم
[صفحه ۱۰۱]
۱۱- و لیس قولک من هذا بصائره
العرب تعرف من انکرت و العجم
۱۲- ینمی الی ذروه العز التی قصرت
عن نیلها عرب الاسلام و العجم
۱۳- یغضی حیاء و یغضی من مهابته
فلا یکلم الا حین یبتسم
۱۴- ینشق نور المهدی عن نور غرته
کالشمس ینجاب عن اشراقها الظلم
۱۵- بکفه خیزران ریحه عبق
من کف اروع فی عرنینه شمم
۱۶- ما قال لا قط الا فی تشهده
لولا التشهد کانت لاءه نعم
۱۷- مشتقه من رسول الله نبعته
طابت عناصره و الخیم و الشیم
۱۸- حمال اثقال اقوام اذا فدحوا

حلو الشمائل تحلو عنده نعم
۱۹- ان قال، قال بما یهوی جمیعهم
و ان تکلم یوما زانه الکلم
۲۰- هذا ابن فاطمه ان کنت حائله
بجده انبیاء الله قدختموا
۲۱- الله فضله قدما و شرفه
جری بذاک له فی لوحه القلم
۲۲- من جده دان فضل الانبیاء له
و فضل امته دانت له الامم
۲۳- عم البریه بالاحسان و انقشعت
عنها العمایه و الاملاق و الظلم
۲۴- کلتا یدیه غیاث عم نفعهما
یستوکفان و لا یعروهما عدم
۲۵- سهل الخلیقه لا تخشی بوادره
یزینه خصلتان، الحلم و الکرم
۲۶- لا یخلف الوعد میمون نقیبته
رحب الفناء، اریب حین یعترم
۲۷- من معشر حبهم دین و بغضهم
کفر و قربهم منجی و معتصم
۲۸- یستدفع السوء و البلوی بحبهم
و یستزاد به الاحسان و النعم
۲۹- مقدم بعد ذکر الله ذکرهم
فی کل فرض و مختوم به الکلم
۳۰- ان عد اهل التقی کانوا ائمتهم
او قیل من خیر اهل الارض قیل هم
۳۱- لا یستطیع جواد بعد غایتهم
و لا یداینهم قوم و ان کرموا
[صفحه ۱۰۲]
۳۲- هم الغیوث اذا ما ازمه ازمت
و الاسد اسد الشری و الباس محتدم
۳۳- یابی لهم ان یحل الذم ساحتهم
خیم کریم و اید بالندی هضم
۳۴- لا یقبض العسر بطا من اکفهم
سیان ذلک ان اثروا و ان عدموا
۳۵- ای القبائل لیست فی رقابهم
لاولیه هذا او له نعم؟
۳۶- من یعرف الله یعرف اولیه ذا
فالدین من بیت هذا ناله امم
۳۷- بیوتهم فی قریش یستضاء بها
فی النائبات و عند الحکم ان حکموا
۳۸- فجده من قریش فی ارومتها
محمد و علی بعده علم
۳۹- بدر له شاهد و الشعب من احد
و الخندقان و یوم الفتح قد علموا
۴۰- و خیبر و حنین یشهدان له
و فی قریظه یوم صیلم قتم
۴۱- مواطن قد علت فی کل نائبه
علی الصحابه لم اکتم کما کتموا
۴۲- ان تنکروه فان الله یعرفه
و العرش یعرفه و اللوح و القلم
ترجمهی ابیات قصیده:
۱- ای که از من میپرسی، محل بخشش و کرامت کجا است؟ در نزد من بیان مطلبی است زمانی که طالبان آن بیایند (بیان مطلب برای کسانی است که خواهان فهم آن باشند).
۲- این کسی که بطحاء (مکه) او را میشناسد و خانهی خدا و حرم و منطقهی خارج از حرم او را میشناسند. (بطحاء به معنی مسیل و وادی است و نام قسمتی از صحرای مکه است و در اینجا منظور مکه معظمه است).
۳- این پسر بهترین همهی بندگان خدا است و این است آن پرهیزگار (خداترس) پاکیزه و طاهر و رهنمای مردم.
۴- این کسی است که احمد مختار (پیغمبر برگزیده) پدر اوست، خدای من تا قلم (تکوین و تشریع) در جریان است (تا روز قیامت) بر او درود بفرستد.
[صفحه ۱۰۳]
۵- اگر رکن (حجرالاسود) میدانست که چه کسی آمده او را میبوسد، بر زمین میافتاد و جای پای او را میبوسید. (پیش از این که حضرت حجر را ببوسد حجر جای پای او را میبوسید).
۶- این علی بن الحسین است که رسول خدا پدر اوست، به نور هدایت او امتها هدایت یافتند.
۷- این کسی است جعفر طیار عموی اوست و حمزهی شهید آن شیری که دوستی او مورد سوگند است. (در اثر عظمت شان و علوم مقام حضرت حمزه مردم او را دوست دارند و در موارد مقتضی به دوستی او قسم یاد میکنند.)
۸- این پسر سیدهی زنان عالم فاطمه است و پسر وصی پیغمبر است که در شمشیرش (برای کفار و مشرکین و منافقین) نقمتها بود.
۹- زمانی که قریش او را میبینند سخنگوی آنان میگوید که هر کرامتی به سوی مکرمتهای او منتهی میشود. (مکارم اخلاق او هرگونه مکرمتی را تحت الشعاع خود قرار میدهد.)
۱۰- نزدیک است که حجرالاسود کف دست او را موقعی که برای استلام میآید به جهت شناسائی که (از امام دارد) بگیرد و نگهدارد.
۱۱- و سخن تو که (خود را به تجاهل میزنی و) میگوئی که این شخص کیست به او ضرر نرساند زیرا عرب و عجم میشناسند کسی را که تو نمیشناسی! (عظمت و جلال آن حضرت به حدی است که همهی مردم اعم از عرب و عجم او را میشناسند و اگر تو او را نشناسی این نشناختن تو به او زیانی نرساند بلکه دلیل نقص و عیب توست که او را با چنین مقام و شهرتی که دارد نمیشناسی همچنان که آفتاب در وسط السماء برای همه آشکار است و اگر کسی در آن حال بگوید من آفتاب را نمیبینم ندیدن او موجب نقصان آفتاب نیست بلکه دلیل نابینائی اوست).
[صفحه ۱۰۴]
۱۲- مقام او به اوج عزت و شوکت، بلندی گیرد و به آن منتسب شود چنان عزتی که دست هر مسلمان عرب و عجم از رسیدن به دامن آن کوتاه شده است.
۱۳- از شرم و حیاء چشمش را فرو میخواباند و چشمها (دیدگان مردم) نیز از هیبت و وقار او فرو خوابیده شوند (او از شرم و حیاء به صورت مردم نگاه نکند مردم نیز از هیبت او به رخسارش نگاه نکنند) و به سخن نمیآورد کسی را مگر موقعی که تبسم نماید (در موقعی که تبسم میکند مردم جرات حرف زدن با وی پیدا میکنند و در غیر این صورت از هیبت او کسی با وی سخن نگوید).
۱۴- نور هدایت از سفیدی پیشانی او شکافته شده (و تاریکیهای جهالت و گمراهی را برطرف ساخته است) مانند آفتاب که از تابش آن تاریکیها پراکنده شوند.
۱۵- در دست او خیزرانی است که از او بوی خوش برخیزد (کنایه از جود و سخای حضرت است) چنان دستی که صاحب آن با شهامت و خوش منظر و دارای شم مخصوص در امور دقیقه است.
۱۶- هرگز (در برابر سائلین و نیازمندان) لا نگفته است مگر در تشهد که اگر تشهد نمازش نبود لاء او بلی بود.
۱۷- وجودش مانند شاخهای از درخت وجود رسول خدا جدا شده است و عناصر وجود او پاک و خوی و خلقش نیز پاکیزه است. (وجود او چون شاخهای از درخت نبوت است).
۱۸- سنگینیهای گرفتاریهای مردم را تحمل میکند و صاحب طبایع شیرینی است که در نزد او نعمتهای دیگر نیز شیرین میشود.
۱۹- اگر سخن گوید چنان گوید که همه شایق شنیدن آن میشوند و اگر
[صفحه ۱۰۵]
روزی تکلم کند چنان باشد که کلمهها او را زینت دهند (کلماتی را بر زبان آورد که موجب وقار و ابهت او شوند).
۲۰- این پسر فاطمه است اگر تو به این مطلب نادانی، پیغمبران خدا. به جد او خاتمه یافتهاند. (جدش خاتم النبیین است).
۲۱- خداوند از قدیم او را برتری داده و شرافت بخشیده است و این مقام و منزلت برای او با قلم قدرت در لوح محفوظ جاری شده است.
۲۲- کسی است که فضیلت پیغمبران برای جد او کوچکی نموده و امتها در برابر فضیلت امت جدش ناچیز میباشند.
(جد او افضل پیغمبر است و امت جدش هم افضل امتها است).
۲۳- بخشش و احسان او همهی مردم را فراگرفته و (به وسیلهی او) کوری (جهل و گمراهی) و تنگدستی و تاریکی (کفر) برطرف شده است.
۲۴- هر دو دست او (در مشکلات) دستگیر مردم است و (در جود و کرم) مانند بارانی است که نفع آنها به عموم رسیده و از آنها طلب ریزش میشود و عدم (جود و بخشش) بر آنها عارض نشود.
۲۵- نرمخوئی که (مردم) بیم تندی از او ندارند و دو خصلت حلم و کرم و جود او را زینت دهند (پیوسته نرمخو است و بردبار و بخشنده است.)
۲۶- خلف وعده نمیکند و خوی و طبعش خجسته و ساحت خانهاش (برای نیازمندان) وسیع و گشاده است و در شداید روزگار عاقل و خردمند است (در حوادث و پیشامدها خود را نبازد).
۲۷- این از گروهی است (خاندان نبوت) که دوستی آنان دین و دشمنیشان کفر است و قرب آنها نجاتگاه و محل چنگ زدن است.
۲۸- به سبب دوستی آنها بدی و گرفتاری برطرف میشود و به وسیلهی او احسان و نعمتها زیاد میگردد.
[صفحه ۱۰۶]
۲۹- ذکر آنان پس از یاد خدا در هر فریضه (مانند تشهد هر نماز واجبی و مستحبی و در دعاها و تعقیبات) مقدم است و کلمات خداوند به وسیلهی آنها ختم گردیده است (وحی و نبوت با پیغمبر اکرم و وصایت و امامت با ائمهی اثنی عشر علیهمالسلام ختم گردیده است).
۳۰- اگر پرهیزکاران را به شمار آرند آنان پیشوای پرهیزکارانند و اگر از بهترین مردم روی زمین پرسیده شود گفته میشود که آنانند (خاندان عصمت در تقوی و کمالات انسانی و مکارم اخلاقی از همهی مردم جهان در هر زمان و مکان برتر و بهترند).
۳۱- هیچ پیشتازی به بعد وصف آنها نمیتواند برسد و هیچ قومی با آنها برابری نمیکنند و اگر چه کریم و گرامی باشند.
۳۲- آنان بارانهائی هستند در موقعی که شدت و تنگی روی آورد و آن شیران، شیران بیشه هستند در حالی که آتش باس و غضب آنها شعلهور گردد. (موقع بخشش و کرم مانند باران و در موقع جنگ چون شیرانند.)

۳۳- خوی کریم آنان و دستهائی که در هنگام سخاوت چون باران ریزش میکنند مانع از این میشوند که بر ساحت مقدس آنان مذمتی وارد شود. (کرامت و بخشش آنان زبان بدگویان را میبندد.)
۳۴- تنگدستی و عسرت، گشاده دستی را از آنها نمیگیرد، برابرند (این دو حال برای آنها) چه ثروتمند باشند چه فقیر) ولو به ظاهر چیزی از مال دنیا برای بخشیدن نداشته باشند ذاتا کریم و سخی هستند.)
۳۵- کدام یک از قبیلهها است که از پیشینیان این شخص (آباء و اجدادش) و یا از خود او نعمتهائی در گردنهایشان نباشد؟ (همهی قبائل مرهون نعمتهای آباء و اجداد او و خود او هستند.)
۳۶- هر که خدا را میشناسد پیشینیان این (آباء و اجدادش) را
[صفحه ۱۰۷]
میشناسد زیرا دین و مذهب که امتها بدان رسیدهاند از خانهی اینها ظاهر شده است.
۳۷- خانههای اینها در میان قریش (مانند آفتاب است) که در حادثهها و هنگام قضاوت و حکم کردن از آنها روشنائی میشود (حکم هر مساله و مطلبی اعم از مسائل فقهی و علمی و قضائی که برای مردم مجهول و تاریک باشد این خانواده آن را روشن میسازند).
۳۸- پس جد او از قبیلهی قریش است که در ریشه و اصل آن محمد صلی الله علیه و آله میباشد و پس از او علی علیهالسلام است که رهنمای (امت) است.
۳۹- جنگهای) بدر و احد و خندق و روز فتح مکه همگی شاهد (این مطلب) اند (که فقط او لیاقت رهبری امت را پس از پیغمبر داشته است).
۴۰- و (جنگهای) خیبر و حنین هر دو برای (شایستگی) او گواهی دهند و همچنین جنگ بنی قریظه که روزی سخت و غبارآلود بود.
۴۱- برای او موافقی است که هر پیشامد سخت بر صحابه ظاهر و آشکار شده است و من مانند (بعضی از آنها) پنهان نمیکنم همچنان که آنها را کتمان کردند.)
۴۲- با این همه توضیح و تفصیل باز) اگر شما او را نمیشناسید خداوند او را میشناسد و همچنین عرش و لوح و قلم او را میشناسند.
هشام از شنیدن این قصیده که در واقع الهامی از ناحیهی روح القدس بود که ارتجالا از زبان فرزدق جاری شده بود خشمگین شد و گفت آیا دربارهی ما چنین قصیدهای نمیگوئی؟
فرزدق گفت تو هم جدی مانند جد او و پدری مانند پدر او و مادری مانند مادر او بیاور تا دربارهی شما هم مثل آن را بگویم!
هشام مقرری فرزدق را قطع کرد و دستور داد او را در عسفان که محلی
[صفحه ۱۰۸]
بین مکه و مدینه است زندانی کردند چون این خبر به حضرت سجاد علیهالسلام رسید دوازده هزار درهم به فرزدق عطیه فرستاد و فرمود ای ابافراس ما را معذور دار اگر بیشتر از این در نزد ما بود برای تو صله میفرستادیم.
فرزدق وجه را برگردانید و گفت یابن رسول الله من برای رضای خدا این قصیده را گفتم نه برای پول و جائزه، حضرت مجددا پول را بازگردانید و فرمود البته خداوند نیت تو را میداند و ما هم چیزی را که عطاء کردیم پس نمیگیریم لذا فرزدق وجه را پذیرفت و در زندان هشام را (به جای مدح که توقع داشت) هجو کرد و هشام ناچار آزادش نمود و به روایتی مدت زیادی در زندان ماند و به حضرت سجاد متوسل شد و امام دعا کرد و خداوند او را نجاتش داد.
مضمون قصیدهی فرزدق را دانشمند محترم آقای محمد علی انصاری به شرح زیر به فارسی به نظم درآورده است.
آن شنیدستم که سالی در مه ذیحج هشام
بهر حج از شام آمد جانب بیت الحرام
بیصفای دل بگرد خانه زد بس شَوطها
تا مگر سوی حجر ره یابد آرد استلام
جانب او را رعایت کس نکرد از خویشتن
چشم حشمت داشت از مردم در آن غوغای عام
تنگدل آمد هشام و گوشهای منبر گزید
بد ز بیتوفیقی اندر دست وی از غصه جام
هر دو چشمش چون دو طاس خون و دل اندوهگین
و ز سر خشم و غضب میخورد خون دل مدام
ناگهان از دور پیدا شد علی بن الحسین
پیشوای ساجدین سبط نبی، چارم امام
[صفحه ۱۰۹]
سطوت و نور جمالش دیدهها را خیره کرد
وز سر راهش به یک سو رفت خلق از خاص و عام
پور احمد شد به نزدیک و حجر را لمس کرد
کعبه بر عرش برین زد کوس فخر و احترام
احترام مردم مسجد ز زینالعابدین
همچو خاری زهرگین بنشست در چشم هشام
یک نفر از شامیان چون ندید این جاه و شرف
گفت که بود این جوان با این جلال و احتشام
زادهی عبدالملک گفتا که من نشناسمش
گر چه عارف بد بحال سید والا مقام
ناگهان از گوشهی منبر فرزدق شد به پای
بوفراس آن زادهی غالب که بد نامش همام
گفت لیکن نیک دارم من به حالش معرفت
کز کدامین مهر گیرد نور، این ماه تمام
این کسی باشد که ریگستان بطحاء و حجاز
زمزم و حل و حرم، مروه صفا و هم مقام
مسجد اقصی و بیت المقدس و عرش جلیل
بیت معمور و بهشت و دوزخ و این هفت بام
گر بدون حب وی آرند یک شب را به روز
یا بدون مهر وی آرند روزی را به شام
جملگی با سر فرود افتند از اوج شرف
با تمام روشنی در تیره چاه انتقام
[صفحه ۱۱۰]
بهترین خلق خدا را هست فرزند این پسر
بوده جبریل امین بر درگه بابش غلام
هست نزدیک آن که بهر پای بوسیش حطیم
هم حجر با سر فرود آیند بهر استلام
چون قریش از دور بیند گوید آید منتهی
جانب این مرد، نیکیها و اخلاق کرام
اهل تقوی را اگر کس خواهد آرد در شمار
جمله را در دامن این شخص چنگ اعتصام
زادهی زهرای اطهر هست اگر نشناسیش
انبیاء با جد وی بگرفته زیب اختتام
از مهابت کس نیارد سوی او کردن نگاه
کس سخن با وی نداند جز به گاه ابتسام
پایهی کاخ جلالش برتر از وهم و خیال
عاجز از درک مقامش پای عقل تیزگام
از جبین لامعش تابان بود نور هدی
همچنان خورشید اندر چرخ از پشت غمام
از محمد صلی الله علیه و آله عنصر پاکیزهاش مشتق بود
بوی خلق احمدی آید از او اندر مشام
در جواب کس نفرموده است لا جز در نماز
در تشهد، ورنه لایش هم نعم شد در کلام
در دو کفش درهم و دینار یکسان شد به ریگ
ابرسان، درگاه بخشش نفع دستش هست عام
[صفحه ۱۱۱]
از پی آسایش اشخاص نادار و پریش
میکشد با دوش خویش اندر شب انبان طعام
هست از قومی که باشد دشمنیشان کفر محض
دوستیشان دین خالص هست گفتم والسلام
از پس ذکر خدا باشد مقدم ذکرشان
بر بهر ختم و دعا اندر امورات عظام
این علی بن الحسین بن علی ابوطالب است
حب اینان عروه الوثقی است وز دین لا انفصام
سخت از مدح فرزدق شد هشام اندر غضب
خون رشگ آمد به جوش اندر رگ آن بد مرام
داد فرمان تا فرزدق را به زندان افکنند
هم عطا را قطع کرد از شاعر شیرین کلام
این خبر بشنید و از رافت علی بن الحسین
کرد از بهرش عنایت یک طبق از سیم خام
ای علی بن الحسین ای پیشوای ساجدین
ای که گیتی را بود در قبضهی حکمت زمام
ای که خاک پاک تو اندر صفت محی الرمیم
وی که لعل پاک تو در خاصیت یحیی العظام
چون تو هستی سومین فرزند ختم المرسلین
هم تو داری نزد یزدان دستگاه و احتشام
چشم دارد از تو انصاری که در روز جزاء
از شفاعت سازیش مقتضی المرام و شادکام [۱۲۲].
[صفحه ۱۱۲]
عبدالرحمن جامی نیز در سلسله الذهب مضمون قصیدهی مزبور را چنین سروده است.
پور عبدالملک بنام هشام
در حرم بود با اهالی شام
میزد اندر طواف کعبه قدم
لیکن از ازدحام اهل حرم
استلام حجر ندادش دست
بهر نظاره گوشهای بنشست
ناگهان نخبهی نبی و ولی
زین عباد بن حسین علی
در کساء بها وحلهی نور
بر حریم حرم فکنده عبور
هر طرف میگذشت بهر طواف
در صف خلق میفتاد شکاف
زد قدم بهر استلام حجر
گشت خالی ز خلق راه گذر
شامیای کرد از هشام سوال
کیست این با چنین جمال و جلال
از جهالت در آن تعلل کرد
وز شناسنائیش تجاهل کرد
گفت نشناسمش، ندانم کیست
مدنی، یا یمانی، یا مکیست
بوفراس آن سخنور نادر
بود در جمع شامیان حاضر
گفت من میشناسمش نیکو
زو چه پرسی به سوی من کن رو
آن کس است این که مکه و بطحاء
زمزم و بوقبیس و خیف و منی
مروه، مسعی، صفا، حجر، عرفات
طیبه و کوفه، کربلا و فرات
هر یک آمد به قدر او عارف
بر علو مقام او واقف
قره العین سید الشهداست
زهرهی شاخ دوحهی زهراست
میوهی باغ احمد مختار
لالهی راغ حیدر کرار
چون کند جای در میان قریش
رود از فخر بر زبان قریش
که بدین سرور ستوده شیم
به نهایت رسید فضل و کرم
ذروهی عزتست منزل او
حامل دولت است محمل او
از چنین عز و دولت ظاهر
هم عرب هم عجم بود قاصر
جد او را به مسند تمکین
خاتم الانبیا است نقش نگین
[صفحه ۱۱۳]
لایح از روی او فروع هدی
فائح از خوی او شمیم وفا
طلعتش آفتاب روزافروز
روشنائی فزای و ظلمت سوز
جد او مصدر هدایت حق
از چنان مصدری شده مشتق
ز حیا نایدش پسندیده
که گشاید بر وی کس دیده
خلق از او نیز دیده خوابانند
کز مهابت نگاه نتوانند
نیست بیسبقت تبسم او
خلق را طاقت تکلم او
در عرب در عجم بود مشهور
گو ندانش مغفلی مغرور
همه عالم گرفت پرتو خور
گر ضریری ندید از آن چه ضرر
شد بلند آفتاب بر افلاک
بوم از آن گر نیافت بهره چه باک
بر نیکو سیرتان و بدکاران
دست او ابر موهبت باران
فیض آن ابر بر همه عالم
گر بریزد نمی، نگردد کم
هست از آن معشر بلند آئین
که گذشتند ز اوج علیین
حب ایشان دلیل صدق و وفاق
بغض ایشان نشان کفر و نفاق
قربشان پایهی علو و جلال
بعدشان مایهی عتو و ضلال
گر شمارند اهل تقوی را
طالبان رضای مولا را
اندر آن قوم مقتداء باشند
وندر آن خیل پیشوا باشند
گر بپرسد ز آسمان بالفرض
سائلی، من خیار اهل الارض
بر زبان کواکب و انجم
هیچ لفظی نیابد الا هم
هم غیوث الندی اذا وهبوا
هم لیوث الشری اذا نهبوا
ذکرشان سابق است در افواه
بر همه خلق، بعد ذکر الله
سر هر نامه را رواج افزای
نامشان هست بعد نام خدای
ختم هر نظر و نثر را الحق
باشد از یمن نامشان رونق
چون هشام آن قصیدهی غراء
که فرزدق همی نمود انشاء
کرد از آغاز تا به آخر گوش
خونش اندر رگ از غضب زد جوش
[صفحه ۱۱۴]
بر فرزدق گرفت حالی دق
همچو بر مرغ خوشنوا عقعق
ساخت در چشم شامیان خوارش
حبس بنمود بهر آن کارش
اگرش چشم راست بین بودی
راست کردار و راست بین بودی
دست بیداد و ظلم نگشادی
جای آن حبس، خلعتش دادی
قصهی مدح بوفراس رشید
چون بدان شاه حق شناس رسید
از درم بهر آن نکو گفتار
کرد حالی روان ده و دو هزار
بوفراس آن درم نکرد قبول
گفت مقصود من خدا و رسول
بود از آن مدح، نی نوال و عطا
زان که عمر شریف را ز خطا
همه جا از برای هر هجمی
کردهام صرف در مدیح و هجی
تافتم سوی این مدیح عنان
بهر کفارهی چنان سخنان
قلته خالصا لوجه الله
لا الان استعیض ما اعطاه
قال زین العباد و العباد
ما نودیه عوض لا یرداد
زانکه ما اهل بیت احسانیم
هر چه دادیم بازنستانیم
ابر جودیم بر نشیب و فراز
قطره از ما بما نگردد باز
آفتابیم بر سپهر علا
نفتد عکس ما دگر سوی ما
چون فرزدق به آن وفا و کرم
گشت بینا قبول کرد درم
از برای خدای بود و رسول
هر چه آمد از او چه رد چه قبول
بود از آن هر دو قصدش الحق حق
میکنم من هم از فرزدق دق
رشحهی زان سحاب لطف و نوال
که رسیدش از آن خجسته مآل
زان حریفم اگر رسد حرفی
بندم از دولت ابد، طرفی
صادقی از مشایخ حرمین
چون شنید آن نشید دور از شین
گفت نیل مراضی حق را
بس بود این عمل فرزدق را
گر جز اینش ز دفتر حسنات
بر نیاید نجات یافت نجات
مستعد شد رضای رحمان را
مستحق شد ریاض رضوان را
[صفحه ۱۱۵]
زانکه نزدیک حاکم جابر
کرد حق را برای حق ظاهر [۱۲۳].
در زمان عبدالملک، حضرت سجاد علیهالسلام را به دستور او از مدینه به شام روانه نمودند و این عمل موقعی بود که هشام بن عبدالملک در هنگام حج بیاعتنائی مردم را نسبت به خود و تکریم و تعظیم آنان را نسبت به آن حضرت در مکه دیده و با شنیدن قصیدهی فرزدق بیشتر بر ناراحتی او افزوده بود لذا بنا به نوشتهی سید الاهل پس از بازگشت به شام جریان امر را به پدرش عبدالملک تعریف کرد و اطرافیان و یاران هشام نیز آنچه دیده و شنیده بودند در حضور عبدالملک بیان داشتند و او را ترسانیدند و تاکید کردند که به زودی امام (ع) بر مسند خلافت نشسته و مردم را به بیعت خویش خواهد درآورد و هیچ کس از عرب و عجم، سفیدپوست و سیاه پوست دعوت او را رد نخواهد کرد.
عبدالملک سخت ترسیده و دستور داد علی بن الحسین را در حالی که دست و پایش را به زنجیرهای آهنین بسته و محکم کرده بودند سواره به سوی شام فرستادند!!
آری علی علیهالسلام چنان محو عبادت و دعاهای سری شده بود که احساس نمیکرد در بند است و به خاطر خدا خود را از یاد برده بود، عبدالملک وقتی او را با این حال دید بیمناک شد و سکوت اسرارآمیز امام علیهالسلام او را به وحشت انداخت آنگاه مشاورین خود را احضار کرد و با ایشان به مشورت پرداخته و از شخصیت امام گفتگو میکرد، در میان ایشان یکی محمد بن مسلم معروف به زهری بود او رو کرد به عبدالملک و گفت تصور و گمان تو دربارهی علی بن الحسین مقرون به حقیقت نیست او به عبادت و راز و نیاز با خدای عزوجل پرداخته و هرگز به امر دیگری توجه ندارند، عبدالملک از سخن زهری خرسند شد و گفت آری او سخت به عبادت پرداخته و به دنیا توجهی ندارد سپس از
[صفحه ۱۱۶]
زینالعابدین بند گشود و او را آزاد کرد و او را در حالی که آثار جلال و عظمت از ظاهرش نمایان بود به مدینه فرستاد [۱۲۴].
موضوع اعزام حضرت سجاد علیهالسلام را به شام به دستور عبدالملک در کتب امامیه به نحو دیگری نوشتهاند.
اربلی در کشف الغمه و ابن شهرآشوب در مناقب مینویسند که زهری گفت که روزی دیدم به دستور عبدالملک علی بن الحسین را با زنجیر و عدهای نگهبان از مدینه به شام میبردند، من از نگهبانان اجازه خواستم که به آن حضرت سلام نموده و تودیع کنم، چون به خدمتش رسیدم دست و پای او را در زنجیر دیدم پس گریه کردم و گفتم کاش به جای شما من در زنجیر بودم و شما سلامت میماندید.
فرمود ای زهری گمان میکنی که مرا از این غل و زنجیر آزاری است؟ نه چنین است و دست و پای خود را از زنجیر بیرون آورد و گفت چون شما را اینگونه چیزها پیش آید عذاب خدا را به یاد آرید و از آن بترسید و تو مطمئن باش که من بیش از دو منزل با اینها همراه نیستم، چهار شب نگذشته بود که نگهبانان را دیدم سراسیمه به مدینه برگشته و دنبال آن حضرت میگشتند و او را نمییافتند و من ماجرا را پرسیدم گفتند ما در اطراف او بودیم که یک مرتبه متوجه شدیم که غل و زنجیر در جای اوست و او پیدا نیست!
زهری گوید من به شام رفتم و عبدالملک دربارهی علی بن الحسین علیهماالسلام از من پرسید و من آنچه دیده و شنیده بودم نقل کردم، عبدالملک گفت همان روز که نگهبانان دنبال او میگشتند او در شام پیش من آمد و گفت: ما انا و انت؟ (مرا با تو و تو را با من چه کار است) گفتم پیش من باش، گفت دوست ندارم و از نزد من بیرون رفت و به خدا قسم چنان خوفی از او به من رسید که جامهی خود را ملوث دیدم.
[صفحه ۱۱۷]
زهری گوید گفتم که علی بن الحسین به خدای خود مشغول است به او بد گمان مباش گفت خوشا به حال کسی که به کار او مشغول است [۱۲۵].
برقی در محاسن نقل میکند که عبدالملک مطلع شد که شمشیر رسول خدا صلی الله علیه و آله نزد علی بن الحسین است پس به بهانهی اینکه به آن نیازمند است، فرستاد از آن حضرت شمشیر را خواستار شد امام از دادن شمشیر خودداری فرمود (زیرا شمشیر پیغمبر باید در نزد ائمه باشد) عبدالملک مجددا نامه نوشت و حضرت را تهدید نمود که مقرری او را از بیت المال قطع خواهد کرد!
امام علیهالسلام برایش نوشت اما بعد: فان الله ضمن للمتقین المخرج من حیث یکرهون و الرزق من حیث لا یحتسبون و قال جل ذکره (ان الله لا یحب کل خوان فخور) فانظر اینا اولی بهذه الایه.
یعنی خداوند نجات پرهیزکاران را از آنچه بدان اکراه دارند و روزیشان را از جائی که گمان نبرند ضمانت کرده است و خداوند جل ذکره فرماید (خداوند دوست ندارد هر خیانتکار و خودستا را) پس بنگر ببین کدام یک از ما به مفاد این آیه سزاوارتریم [۱۲۶].
عبدالملک پس از بیست سال حکومت در سال ۸۶ هجری در سن ۶۰ سالگی به مرض طاعون در شام درگذشت و پسرش ولید بن عبدالملک به مسند حکومت امویان نشست.
مادر ولید دختر یزید بن معاویه بود و بنابراین او شقاوت و ستمگری بنیامیه را از دو طرف ارث برده بود.
حضرت سجاد علیهالسلام مدت ۹ سال نیز در حکومت ولید با او معاصر بود و ولید در سال ۹۶ هجری درگذشت و برادرش سلیمان بن عبدالملک هفتمین خلیفهی اموی به جای وی نشست.
[صفحه ۱۱۸]
برگرفته از کتاب حضرت سجاد علیه السلام نوشته آقای فضل الله کمپانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *