امامت و رهبری، حاکمان زمان

شهادت حجرالاسود به امامت امام چهارم

ثقه الاسلام کلینی – رضوان الله تعالی علیه – در اصول کافی و جناب طبرسی در الاحتجاج نقل نمودهاند که از امام ابوجعفر الباقر علیهالسلام روایت شده است که فرمود: چونکه حسین بن علی علیهالسلام کشته شد، «محمد بن حنفیه» به سراغ حضرت علی بن الحسین علیهالسلام فرستاد و با او خلوت کرد. سپس گفت: ای پسر برادرم شما میدانید که رسول الله – صلی الله علیه و آله و سلم – وصایت و امامت را پس از خود برای علی بن ابیطالب علیهالسلام قرار داده و بعد برای امام حسن علیهالسلام و سپس برای امام حسین علیهالسلام و پدر تو کشته شد، خدا از او راضی باشد و درود خدا بر او، ولی او به کسی وصیت نکرده است. و من عموی تو هستم و برادر تنی پدر تو و من به خاطر سنم و قدمتم، نسبت به این امر، شایستهتر از تو که هنوز جوان هستی، میباشم. پس با من در مورد وصایت و امام منازعه مکن، و با من به مخالفت بر مخیز.
در این هنگام حضرت علی بن الحسین علیهالسلام به او فرمود: عمو جان! تقوای الهی پیشه کن و آنچه برای تو حق نیست، ادعا مکن. من تو را موعظه میکنم تا از جاهلین و گمراهان مباشی. ای عمو! پدرم صلوات الله علیه قبل از اینکه متوجه به
[صفحه ۵۰]
سوی عراق شود به من وصیت نمود. و در همین مورد ساعتی قبل از شهادتش با من عهد بست. و این سلاح رسول الله – صلی الله علیه و آله و سلم – است که نزد من است. پس متعرض این امر مشو که برای تو از نقص عمر و دگرگونی حال بیمناکم. هر آینه خداوند تبارک و تعالی سوگند یاد کرده و به عهد گرفته است که وصیت و امامت را قرار ندهد مگر در عقب و نواده حسین علیهالسلام پس اگر میخواهی بدانی بیا با هم به کنار «حجرالاسود» برویم تا او را «حکم» بین خودمان قرار دهیم و از او در این مورد سوال کنیم. (امام باقر علیهالسلام فرمودند: زمانی که این سخن بین آن دو رد و بدل میشد آن دو در «مکه» بودند).
پس با هم حرکت کردند و رفتند تا به «حجرالاسود» رسیدند. پس حضرت علی بن الحسین علیهالسلام به «محمد» فرمودند: آغاز کن و به سوی خداوند ابتهال نما و گریه و زاری کن و از او بخواه تا «حجر» را برای تو به نطق در آورد و بعد از آن بپرس. «محمد» نیز دعایی با ابتهال خواند و از خداوند سوال نمود و سپس از «حجر» بپرسید، ولی به او جواب نداد. علی بن الحسین علیهالسلام فرمودند: ای عمو جان تو اگر وصی و امام بودی حتما «حجر» به تو جواب میداد.
«محمد» به آن حضرت عرض کرد: پس تو ای پسر برادرم دعا کن و از او سوال نما. پس علی بن الحسین علیهالسلام آنچه اراده فرموده بود دعا کرد و سپس فرمود: تو را میخوانم ای چیزی که میثاق همه انبیاء و میثاق اوصیاء و میثاق همه مردم در تو قرار داده شده است که ما را به زبان عربی آشکار خبر دهی که وصی و امام بعد از حسین بن علی کیست؟ پس «حجر» تکانی خورد که نزدیک بود از موضعش بیفتد، سپس خداوند آن را به زبان عربی آشکار گویا نمود و گفت: «اللهم بار پروردگارا! هر آینه وصیت و امام بعد از حسین بن علی علیهالسلام به علی بن الحسین ابن «علی بن ابیطالب» و ابن «فاطمه» دختر رسول الله – – صلی الله علیه و آله و سلم – سپرده شده است.»
در این حال «محمد بن حنفیه» برگشت در حالی که از موالیان و معتقدان به امامت حضرت علی بن الحسین علیهالسلام بود. [۸۱].
[صفحه ۵۱]
این روایت شریف را مختصر بصائر الدرجات و اعلام الوری و مناقب نیز نقل نمودهاند. [۸۲].
«مبرد» در کتاب الکامل آورده است که «ابوخالد الکابلی» به «محمد بن حنفیه» گفت: آیا با علی بن الحسین به گونهای سخن میگویی که او با تو این چنین سخن نمیگوید؟ او گفت: او مرا به نزد «حجرالاسود» به محاکمه برد و گمان داشت که «حجر» به نطق درمیآید من هم نزد آن رفتم و از او شنیدم که میگفت: «امر امامت و وصایت را به پسر برادرت تسلیم کن که او از تو به آن شایستهتر است». و «ابوخالد کابلی» در اثر شنیدن این مطلب، شیعهی امامی شد. [۸۳].
در رجال «کشی» و مرعفه اخبار الرجال و مناقب روایت جالبی در ارتباط با «ابوخالد کابلی» آمده است که چون مربوط به همین بحث بوده و حاوی کرامتی از حضرت سجاد علیهالسلام نیز هست، در اینجا نقل میکنیم: «ابوبصیر» میگوید: از حضرت باقر علیهالسلام شنیدم که میفرمود: «ابوخالد کابلی» عمری را خدمتگزار «محمد بن حنفیه» بود و هرگز در امامت او شک نداشت تا اینکه روزی به خدمت او آمد و گفت: فدایت شوم!! من دارای حرمت و دوستی و اخلاص به تو هستم و به حرمت رسول الله – صلی الله علیه و آله و سلم – و امیرالمومنین علیهالسلام تو را میخوانم که به من خبر دهی آیا تو امامی هستی که خداوند اطاعتش را بر خلق واجب کرده است؟ او گفت: یا اباخالد به چیز عظیمی مرا سوگند دادی. امام بر من و تو علی بن الحسین علیهالسلام است و او امام بر هر مسلمانی است.
چون «ابوخالد» این را از «محمد بن حنفیه» شنید، به نزد حضرت علی بن الحسین علیهالسلام آمد. پس چون برای دخول اذن خواست و به حضرت خبر دادند که «اباخالد» است اذن فرمود و او هم داخل شده و به نزدیک او آمد. حضرت فرمود: مرحبا به تو ای «کنکر»، تو که زیارت کنندهی ما نبودی!! چه شده است و در مورد ما چه چیزی بر تو آشکار شده است؟ در این حال «ابوخالد» به سجده به روی زمین افتاد برای اینکه این کلام را از حضرت سجاد علیهالسلام شنید، سپس گفت: حمد خدای را که من را از این دنیا نبرد تا امام خود را شناختم. حضرت علی بن الحسین
[صفحه ۵۲]
علیهالسلام به او فرمودند: یا «اباخالد» چگونه امام خود را شناختی؟
گفت: شما من را به آن اسمی صدا زدید که مادر هنگامی که مرا زائید، به آن نامیده بود و من نسبت به امرم در کوری به سر میبردم و مدتی بس طولانی خدمتگزار «محمد بن حنفیه» بودم و در اینکه او امام است، شک نداشتم. ولی عن قریب او را به حرمت الله و به حرمت رسول الله – صلی الله علیه و آله وسلم – و به حرمت امیرالمومنین علیهالسلام خواندم و او هم مرا ارشاد کرد. و گفت: علی بن الحسین علیهالسلام امام بر من و بر تو و بر همه خلق الله است. سپس اذن گرفتم و به نزد شما آمدم و شما هم من را به اسمی که مادرم بر من نهاده بود، صدا زدید، پس دانستم هر آینه این شما هستید که امام مفروض الطاعه بر من و بر هر مسلمانی میباشید. [۸۴].
از روایتهایی که ذکر گردید علاوه بر کرامت بلند حضرت سجاد علیهالسلام در به نطق در آوردن «حجرالاسود» و اخبار به نام واقعی «ابوخالد کابلی» که هیچ کس از آن مطلع نبود، به دست میآید «حجرالاسود» در بردارنده تمام میثاقهای الهی از جانب انبیاء و اوصیاء و مردم میباشد.
به هر تقدیر بر اساس روایات متعددی با معجزهی حضرت سجاد علیهالسلام در به نطق در آوردن «حجرالاسود»، به طور کلی «محمد بن حنفیه» از ادعای خود دست کشیده و به طور قطع به امامت حضرت معتقد گردید. در این رابطه داستان دیگری در بحارالانوار نقل شده که قابل توجه میباشد. [۸۵] این داستان مربوط به «ابیبجیر» عالم اهواز و عدول از اعتقاد به کیسانیه است.
برگرفته از کتاب اسوه کامل زندگی نامه امام سجاد علیه السلام نوشته آقای محمد محسن دعایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *